عروسی داداش امیر
گل نازم عروسک خوشگلم هفته ی پیش عروسی داداش امیر بود و رفتیم خرم آباد کلی بهمون خوش گذشت هر چند برای حنابندون یه اتفاق غیر منتظره افتاد که تمام برنامه های اون شب بهم ریخت (یکی از اقوام همون روز فوت شد )اما در جمع فامیل بودن و بعد از گذشت چندین ماه با دخملای فامیل گپ و گفت و خنده داشتن یه لذتی داشت که نگوووووووووو شما که عاشق عروسی و نی نای نی ناااااااااای تا آهنگ بود آروم بودی و دست میزدی اما وقتی وایمستاد شما گریه کردنت شروع میشد شب عروسی خسته بودی و گرسنه آخه اون روز نخوابیدی و لب به غذا هم نزدی برای همین حوصله نداشتی تا وقت شام که با نون و ماست خودتوسیر کردی و کمی هم غذا با نوک انگشتات ورداشتی خوردی و خولقت وا شد و رفتی وسط وهمش...







